حکایت سواره و پیاده
نقل شده كه عارفى پياده به خانه خدا مىرفت، مرد عرب شتر سوارى به او گفت:
اىشيخ! به كجا مىروى؟
عابد گفت:به بيت الله.
گفت:چرا پيادهاى؟
گفت: من مركبهاىزيادى دارم(تو نمىبينى).
مرد عرب سؤال كرد:آن مركبها چيست؟ عارف گفت:
هنگامى كه بلا و مصيبتى بر من نازل شود، بر مركب صبر سوار مىشوم،
و هنگامى كه نعمتى نازل شود، بر مركب شكر
و هنگامى كه قضاء و قدرى رخ دهد، بر مركب رضاء
و هنگامى كه نفس سركش مرا به چيزى دعوت كند، مىدانم كه آن چه از عمر باقى مانده، كمتر از آن است كه گذشته است.
مرد عرب گفت:
در واقع تو سوارهاى، من پيادهام، برو در امان خدا
اىشيخ! به كجا مىروى؟
عابد گفت:به بيت الله.
گفت:چرا پيادهاى؟
گفت: من مركبهاىزيادى دارم(تو نمىبينى).
مرد عرب سؤال كرد:آن مركبها چيست؟ عارف گفت:
هنگامى كه بلا و مصيبتى بر من نازل شود، بر مركب صبر سوار مىشوم،
و هنگامى كه نعمتى نازل شود، بر مركب شكر
و هنگامى كه قضاء و قدرى رخ دهد، بر مركب رضاء
و هنگامى كه نفس سركش مرا به چيزى دعوت كند، مىدانم كه آن چه از عمر باقى مانده، كمتر از آن است كه گذشته است.
مرد عرب گفت:
در واقع تو سوارهاى، من پيادهام، برو در امان خدا
روح البيان،ج 2،ص 158
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر ۱۳۸۸ ساعت 20:49 توسط علیا
|